شهیدی که با گذشت 16 سال پیکرش سالم بود .

شهیدی که با گذشت 16 سال پیکرش سالم بود .

در سال 1346 چشم به جهان گشود .

زندگی را با فقر و تنگدستی در محله پامنار قم شروع کرد .

پدرش چرخ تافی داشت و در تابستان بستنی می فروخت و زمستان لبو و شلغم

مادر با فروختن چند تکه طلا 100 متر زمین می خرد و در کنار شوهر در کار بنایی برای ساختن خانه تلاش می کند .

زن در کنار بنایی قالی می بافد و هزینه قالی اول را برای برق ساختمان و قالی دوم را برای لوله کشی آب می پردازد  .

محمد رضا در سن 11 سالگی پدر را از دست می دهد تا با مشقت بیشتری زندگی را تجربه نماید .

در دوران کودکی برق او را می گیرد و از حال می رود . ناامیدانه بدن بی جان محمد رضا را بسوی بیمارستان روانه می کنند اما دربین راه " سید عباس " بقال محله که سیدی اهل معرفت می باشد ، انگشت در دهان کودک کرده و چند سوره از قرآن ناطق می خواند بیکباره محمد رضا چشمانش باز می شود و حالش بهبود می یابد .

نیازی به دکتر نیست ، طبیب اصلی او را شفا داده است . این جملاتی است که بقال محله می گوید و محمد رضا به خانه برگردانده می شود . ( معجزه اول )

در بهبوحه جنگ عزم رفتن به میدان پیکار دارد ولی سن قانونی او 14 سال است و تا رزمنده جبهه شدن یک سال کم دارد . محمدرضا طاقت نیاورده و با دستکاری شناسنامه به آرزوی خود می رسد .

مادر نکند یک روز غصه بخورید ، من دارم به اسلام خدمت می کنم و خدا عوضش را به شما می دهد .

از سال 60 تا 65 بطور مستمر در جبهه حضور دارد .

معجزه دوم  :

یکبار در جبهه سوار بر قاطری بودم و از تپه بالا می رفتم که عراقیها قاطر را زدند به طوری که سرش از تن جدا شد ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد .

و معجزه سوم :

داشتم برای رزمندگان غذا می بردم که محاصره شدم . هزار تا صلوات نذر امام زمان (عج) کردم ، معجزه شد و نجات پیدا کردم .

تنها نگرانی محمدرضا این بود که چرا فیض عظمای شهادت از او دریغ شده است .

مادر تصمیم می گیرد زندگی محمد رضا را سر و سامان بخشد و برای او به خواستگاری برود ولی محمد رضا می گوید :

مادر تفنگ زن من است و سنگری که یک متر هم بیشتر نیست خانه من که آن را ساخته ام نه آهن می خواهد و نه بنا .

معجزه سوم و الی آخر را از زبان مادر محمدرضا بخوانید .

ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد. یک روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت :

شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یکدفعه گریه ام گرفت، بغلش کردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفت چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش می کنند. که بعدها فهمیدم یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود

در آخرین دیدار با محمد رضاوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، گفتم: «مادر تو که پول زیادی نداری، از این خرجها می کنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یک بیت شعر می داد

«شما با خانمان خود بمانید

 

 که ما بی خانمان بودیم و رفتیم»

 

بعد می گفت: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام

حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی کرد و حرف آخرش را به من زد که مادر به خدا می سپارمت

چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی من که آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود از ما خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنیم برای صلیب سرخ، که ما همین کار را کردیم

توفیق شد که به زیارت عتبات مشرف شوم. عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توکل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر کسی التماس کردم از مأمورین تا بگذارند حتی یک ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی کردند. مرا منع می کردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او کمی عربی بلد بود، با یکی از رانندگان صحبت کردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الکخ رساند و رفت. عکسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی که داشتم قبر را پیدا کردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس کردم و بعد از آن در کربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اکبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند

 

        حدود 2 سال از این قصه گذشت، یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند

گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم کیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید

 گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز» گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد» آن برادر سپاهی می گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید

وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می کردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود،  فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود، حتی می گفتند یک نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود. بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم.

با صبا در چمن لاله سحر می گویم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

شادی روح شهداصلوات

کلمات کلیدی :شهیدی کهبعد از 16 سال برگشت و شهیدی که سالم برگشت و جسد شهیدی که بعد از سال ها سالم برگشت و شهید محمدرضاشفیعی

 

با استعانت از خداوند سبحان و مدد از ائمه اطهار سلام الله علیها بر آن شدم تا با قلمی هر چند الکن در وصف ایثار ، شهامت و دلاوری های سلحشوران بسیج وبلاگی با نام " شجره طیبه " به نگارش در آورم .

 در این عرصه که ایران عزیزمان درگیر جنگ نرم می باشد و هجمه جهانی برای این ملت شریف و آرمان های دست نیافتنی آن شمشیر ها را از رو بسته اند و با هر طرفندی سعی دارند به این ارزش ها حمله ور شوند به عنوان یک بسیجی کوچک تکلیف دانسته در حد وسع و بضاعتم نسبت به شهداء ، امام شهدا ء ، انقلاب و ارزش های الهی آن و لبیک به رهبر فرزانه انقلاب ادای دین نمایم و از همه دوستان و همراهان خوب و ولایت مدارم انتظار دارم با ارائه پیشنهادات و انتقادات در این راه حقیر را همراهی نمایند .

 

 

چشم به راه شمایم

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

 

کلمات کلیدی :

منصور صفایی مقام برگزیده جشنواره شعر پلاک عاشقی در عسلویه شد.

کلمات کلیدی :مقام برگزیده جشنواره شعر پلاک عاشقی

 

کلمات کلیدی :دعای فرج و منصور صفایی و بسیج

 

کلمات کلیدی :